|
دیروز داشتم از غم می مردم فکر نمی کردم مرور خاطراتم انقدر سخت باشه دیشب مثل اون شبی که تا صبح اشک ریختم شده بودم ولی به جای اشک مات و مبهوت بودم نگران و پریشون بودم اگر کسی سر به سرم می ذاشت عصبانی میشدم ولی حالا که داستانو شروع کردم شده از غصه بهمیرم تا آخرش مینویسمادامه ی داستان: پسر قصه یه دائی داشت که ۲سال از خودش بزرگتر بود همه چیزو از اول می دونست پسر با دائیش راحت بود یه روز دائیش بدون اطلاع پسر به دختر زنگ زد و گفت تو مهره مار داری؟ چکار کردی که این پسر تو رو از منم بیشتر دوست داره؟ دختر خوشحال شد چون پسر کمتر احساساتشو بیان می کرد ودختر گاهی به عشق پسر شک می کرد تو همین لحظه دائی به دختر پیشنهاد دوستی داد دختر جواب منفی داد و این اولین دشمنی بود. دختر هیچ وقت به پسر چیزی نگفت ممکن بود دعواشون بشه پسر از زمان دوستی با دختر کلی تغییر کرده بود از پررویی و شیطنت در اومده بود چون ممکن بود دختر و از دست بده مادر و خواهر پسر از ماجرا بو بردند مادر مخالفت کرد دختر از طرفی خوشحال بود که مادرش میدونه واز طرفی ناراحت که مبادا پسرو از اون بگیره پسر با کلی گریه و تعریف از دختر تونست مادرش رو راضی کنه دوباره لبخند مهمون لباشون شد آخرین قهر کوتاه اون دو زیباترین بود دختر عصبانی از شوخی های پسر گفت یک بار دیگه اشتباهی ازت سر بزنه نمی بخشمت پسر قبول کرد اون شب گوشی دست پدر پسر بود حالا نوبت پدرش بود که بفهمه دختر شاکی از پیام های بی پاسخ همه چیزو تو یه جمله تموم کرد و انقدر گریه کرد تا خوابش برد ۱ساعت بعد با نگرانی از خواب پرید پسر کلی پیامک داده بود :دوست داشتنت همین قدر بود ؟دمت گرم . گوشی دست من نبود . من دوست داشتمو دارم هیچ وقت برام تکراری نمی شی فراموشت نمی کنم به خدا دوست دارم .دوست داشتن تو به حرف بود ولی عشق من نه .خواهر پسر گفته بود:یکی به من بگه چی شده ......بغض کرد رفت تو حیاط پسر:اشکامم برات ارزشی نداره ؟ دختر انقدر از دست خودش ناراحت شد که حاضر بود جونشو بده آره اون شب غرور پسر شکسته بود ودختر با تمام وجود دلداریش میداد حیف طوفان نزدیک بود طوفانی که همه چیزو نابود می کرد............
می خوام بنویسم از شاهزاده سوار بر اسبی که هیچ کس ندیده و فقط داستان سر گرم کننده کودکان است مینویسم از دختری که هیچ چیز نتوانست خنده لبهایش را از او بدزدد ولی دیگر خبری از آن نیست از لیلی و مجنونی که افسانه ای بیش نیست از خسرو شیرینی که فرهاد به جای رسیدن به عشقش به لجبازی با شیرین می پردازد دیگر می نویسم از ناگفته هام از چیزایی که تا الان فکر می کردم روشو خاک پوشونده ولی تازه ریشه زده و رشد می کند. از روزگاری که نصفشون گرگ و نصفی بره اند از روزگار بخیلی که چشم دیدن عشق هیچ کس رو نداره می گن اندازه ای دوست بدار که بتونی فراموش کنی آخه این میشه عشق؟ترس از اینکه از دستش بدی داشتنشم تلخ می کنه مثل سرگذشت من به خدا نمی شه می نویسم از سر نوشتم امروز کلشو نمیگم ولی تو ۴-۵ قسمت میگم :
قبل از اینکه شروع کنم بغض گلومو گرفته و به پهنای صورتم اشکام روونند. یکی بود یکی نبود . یه روزی یه جایی یه دختر غمگین وناراحت بود پسر قصه زنگ زد بهش و گفت شمارتو از......گرفتم. دختر که حوصلشو نداشت بی محلی کرد ولی پسر اصرار کرد دختر می دونست اگه با این حال باهاش دوست بشه دل پسرو میشکنه به پسر گفت ولی بازم اصرار کرد دختر گفت یه مدت که بی میلی منو ببینه خودش میره نمی دونست سر نوشت چه بازیایی سرش در میاره پسر قبلا درباره دختر پرسو جو کرده بود و با عشق میخواست دخترو به سمت خودش بکشه ولی دختر منتظر یه اشتباه از طرف پسر بود تا قیدشو بزنه پسرم حواسش جمع بود دختر دلتنگی می کرد پسر خسته شد و گفت من........ نه............. این اولین جرقه ی عشق تو ذهن دختر بود پسر موفق شد دخترو تو دنیای خودش غرق کنه و دختر عاشق تر از پسر شد. روزگار بر میل این دو رقم خورده بود پسرم وابسته تر می شد تا اینکه دختر دید داره میگذره و عاشقتر میشه تا از پسر پرسید اگه دوستش نداره بگه چون بعدا سخت تر میشه پسر که از این حرف دلگیر شده بود گفت اگه کسی رو دوست داری برو ولی من دوست داشتم و دارم چند بار این سوال تکرار شد و همین جوابش بود پسر همیشه به دختر میگفت خانمی دلیلشم میگفت چون خیلی خانمی و با شخصیتی ولی وقتی دختر به اون می گفت آقا اون می گفت نگو من لیاقتشو ندارم دوستیشون جریان داشت هر موقع قهر می کردن پسر پا پیش میذاشت دختر به هیچ پسری اهمیت نمیداد وپسر لذت میبرد پسر هم اجازه نمیداد کسی با دختر کاری داشته باشه اونا به خاطر فاصله ی محل سکونت و سخت گیری والدینشون هیچ وقت همدیگرو ندیدن ولی عاشق رفتار هم شدن با اینکه دوست داشتن همو ببینن ولی هیچ کس هیچی نگفت همش عشقو عشقو عشق بی خبر از آینده ای که مثل زلزله قصر آرزوشونو خراب میکنه
از همه دوستان ممنون که بهم سر می زنن نمیخواستم چیزی پست کنم ولی یه حرفی دارم اگه میام تو وبتون نظر میدم مطمئن باشین مطالبتونو می خونم ازم انتقادم کنید ولی لااقل خصوصی اگه وبتونو نمی خوندم الان بالای ۲۵تا نظر داشتم و به بقیه هم سر می زدم تا آمار بالا تر بره کسی هم مجبور نیست بهم سر بزنه ولی اگه بیاد خوشحال میشم . وب یکی از دوستان رفتم انگار گذشته عشق منو نوشته دبودن اشکم جاری شد
این شعرو خیلی دوستش دارم عسلم دوستش دارم ولی این کوتاه تر و پر معنی تر بود امید وارم خوشتون بیاد کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه/ انقدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره /ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره درسته با منی اما به این بودن میازارم/تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود / مگر نه رنگ خود خواهی هنوزم توی چشمات بود فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم / نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی /هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه /زمونه گرگ و عشق من شبیه مکر روباهه شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس /چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواس تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه/ اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد/ نفرین به دل سادم که به چنگال تو خو کرد هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما باشه /اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه حدود ۲۰روز دیگه.... قول دادم فراموشش کنم ولی انگار نمی تونم احساس می کنم هیچ وقت نشناختمش
|
About![]()
سلام من مهسام. یه روز اردیبهشت چشم همه رو روشن کردم .دختر مهربون پایه احساساتی ...... هستم یکم شیطونم
Home
|