|
ممنون از تمام بی معرفت هااااااااا بنازم به امیر که حوصله ی نتو نداشت ولی اومد دردو دل کرد بی خیال ما که از کل دنیا گذشتیم شما هم روش میخوام یه داستان کوتاه و قشنگ بنویسم تزریق خون سالها پیش در بیمارستانی دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی خون از خانواده اش به او بود . او فقط یک برادر ۵ساله داشت . دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد:بله و پسرک قبول کرد پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندند و لوله هایتزریق را به بدنش وصل کردیم پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالیکه خون از بدنش خارج می شدبه دکتر گفت : آیا من به بهشت می روم؟ پسرک فکر می کرد قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!!!!
|
About![]()
سلام من مهسام. یه روز اردیبهشت چشم همه رو روشن کردم .دختر مهربون پایه احساساتی ...... هستم یکم شیطونم
Home
|